خاکستری‌های من!

یه زندگیِ دوبارست ، اون شعری که ازت باقیه...

دنیای خاکســ ــتری

یه گوشه‌ای از این شهر یه‌سری آدم هست

آدمایی مثل من

خسته از لحظه‌هایی مثل قبل

خسته از فردایِ شکل دیروز

خسته از آدما و زندگی خشکُ بی‌روح

من از یه نسل دیگه‌ام

صدای گلوله‌ها تو گوشم، واسم لالایی خوندن

تو شیکم ننَم صدای جیغ‌و داد، زیاد شنیدم با صدای بمب‌و موشک

تو بیست‌و چند سال عمرم، آدمارو کنار هم ندیدم

یا جلوی هم بودن، یا رویِ هم

اونا همش در حالِ جنگ بودن

حتی وقتِ خواب، تویِ شب، رویِ تخت

تو بیست‌و چند سال عمرم، بیست‌و چند بار مُردم

بیست‌و چند سال حقمُ خوردن

زندگیمُ برعکس کشیدن

تا منم مثِ اونا اونُ برعکس ببینم

من وقتی مَرد شدم

که پُر درد شدم

ظاهر آدما خوبُ همه تو زرد شدن

تا این‌که خواستم که این اتفاقُ درک کنم

از توی آدمای اجتماعم طرد شدم

این خیلی سخته، این خیلی تلخه

که آدمای دورت نمی‌فهمن چیه حرفت

این اتفاقا می‌شن عقده تویِ قلبت

یه‌مشت اعتقاد چرتُ پرت می‌ره تو مغزت

تا یکم حرف زدم، گفت بگو معذرت

می‌خوام. این زندگی یه خوابِ تلخه، نه؟

کسی ازم نمی‌پرسه که چیه دردِ من؟

دردم اینه که پرده رفت کنار از پنجرم

پس دیدم همه‌چیو داد زدم با هنجرم

بعدش بین منُ خودم شروع شد جنگِ نرم

این باعث شد که از دستِ مردمم دَر برم

پس نگو برگرد... پس نگو برگرد...

 

متن شعر از استاد بهرام نورایی بود ولی شاید میشه گفت کلّ زندگیه من تو این آهنگ خلاصه میشه!

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan