درباره‌ی من

عمری‌ست که در این گذرگاه ملول سرگردانی
سایه‌ی افسرده ای در پوست تن جا خشک کرده است.
با من سخن ها دارد آن چشم دور،
اما کجاست هیجانم به راه دور؟
سراغی نیست که از ما خبر گیرد در این تنهایی:
شوق و شور دل و دست‌ها گمنام شده اند.
خلق آدمیان را دیو غم شکسته است.
پژمردگی شیهه‌ی زیبای زمین را فتح کرده است.
هیچ کلامی خوش نیست در این روزگار.
خنده‌ها چه کمیابند؟
گریه‌ها فراوانند!
من اسیرم در این نیرنگ خسته.
بغض گریانم خنده‌ای افسرده است.
تصویر روشنم دیگر پریده است.
هر چه را که خوش گفتم، در این مردگی مرد.
بر تنم صحبت رنج، 
بر دلم شام شکوه عذاب خوابیده است.
عمری‌ست که من و همه از خود گریخته‌ایم:
این هجوم دلمردگی ست که همه را ربوده است!
تمام حرف‌های ناگفته‌ام ، این سکوتی است که می‌شنوی...
‌‌‌‌
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan