دنیای خاکسـ ـتری

یه زندگیِ دوبارست ، اون شعری که ازت باقیه...

لبخندِ با ارزش

ساعت هفت و نیم بود و هوا تاریک شده بود. داشتم بندای کفشامو می‌بستم و کنار دیوار منتظر عرفان بودم که بریم به دیدن امیر (دستشو بد جوری شکسته بود). چشمم خورد به یه پسر بچه تقریبا هفت هشت ساله ؛ نشسته بود کنار باباش و باباش داشت جوراب و شلوار می‌فروخت. همون لحظه عرفان زنگ زد و گفت که شاید ده دقیقه دیر برسه و همون جا منتظر بمونم. هوا خیلی سرد بود و بادم که از اون بدتر.
- آقا بیا یکی از اینا بخر ؛ فقط ده تومنه...
یه نیم نگاهی به صورت مَرده کردم. تشکر کردم و ساعتو چک کردم ، هنوز سه دقیقه هم نشده بود! دستام رو گذاشتم تو کاپشنم. صدای همون پسر بچه میومد.
- بابا ، من گرسنمه.
به مکالمه بینشون گوش ندادم ولی نمی‌دونم چرا دلم یه طوری شد. یاد یه پستی تو یکی از کانالا افتادم که نوشته بود که این روزا که هوا سرده ، اگه دست فروش و امثالش رو دیدید ، ازشون یه چیزی بخرید ؛ حتی اگه نیاز ندارید. کیف پولمو در اُوردم و یه ده هزار تومنی برداشتم. یه جوراب سیاه ازشون خریدم. پدرش یه پنج هزار تومنی به پسرش داد و گفت : برو از اون کیک یزدیا بخر. پسرِ رفت و با کیک یزدی برگشت. یه گاز زد. صورتش از سرما قرمز شده بود. لبخندی که می‌زد ، خیلی خوشحالم کرد ؛ انگار که دنیا رو بهم داده باشن.

پ.ن : عرفان خیلی هم دیرتر اومد. :/
Designed By Erfan Powered by Bayan