دنیای خاکسـ ـتری

یه زندگیِ دوبارست ، اون شعری که ازت باقیه...

چهار ضلعی‌های جالب‌انگیزناک

کتابارو میگم ؛ به نظرم بعد از گذشتن عمر و بزرگ شدن و تجربه کردن ، کتابا بیشترین تاثیر رو در زندگی دارن. کلا مطالعه خیلی چیز خوبیه. حالا قرارم نیست حتما و حتما هم علمی باشه ؛ شما بیا کتاب پروژه خوشبختی یا مثلا کتاب سه روز برای دیدن رو بخون ، اصلا از این رو به اون رو می‌شید.

ببینید شما هیچ فرد عاقلی پیدا نمی‌کنید که کتاب خونده و بدش اومده باشه ؛ خودِ من شاید دو ماه یه بار یه کتاب بخونم (منظورم اینه خودمم که کم مطالعه می‌کنم). با این که عاشق کتاب و کتاب خوانی هستم ولی خوب ، هر کس دلایل خودشو داره. راستش درسای زیاد یکی از عواملی هست که نمی‌تونم کتاب بخونم. بقیه رو هم درک می‌کنم به خاطر نداشتن وقت ولی نمی‌دونم اونایی که وقت دارن چرا نمی‌خونن! در کل ببینید نتیجه‌ی کتاب نخوندن رو در جامعه (نگم بهتره). بعدش هم برید اینو بخونید اگه زحمتی نیست.

پ.ن : واقعا چرا کتاب نمی‌خونیم؟ این پایین بنویسید.

لبخندِ با ارزش

ساعت هفت و نیم بود و هوا تاریک شده بود. داشتم بندای کفشامو می‌بستم و کنار دیوار منتظر عرفان بودم که بریم به دیدن امیر (دستشو بد جوری شکسته بود). چشمم خورد به یه پسر بچه تقریبا هفت هشت ساله ؛ نشسته بود کنار باباش و باباش داشت جوراب و شلوار می‌فروخت. همون لحظه عرفان زنگ زد و گفت که شاید ده دقیقه دیر برسه و همون جا منتظر بمونم. هوا خیلی سرد بود و بادم که از اون بدتر.
- آقا بیا یکی از اینا بخر ؛ فقط ده تومنه...
یه نیم نگاهی به صورت مَرده کردم. تشکر کردم و ساعتو چک کردم ، هنوز سه دقیقه هم نشده بود! دستام رو گذاشتم تو کاپشنم. صدای همون پسر بچه میومد.
- بابا ، من گرسنمه.
به مکالمه بینشون گوش ندادم ولی نمی‌دونم چرا دلم یه طوری شد. یاد یه پستی تو یکی از کانالا افتادم که نوشته بود که این روزا که هوا سرده ، اگه دست فروش و امثالش رو دیدید ، ازشون یه چیزی بخرید ؛ حتی اگه نیاز ندارید. کیف پولمو در اُوردم و یه ده هزار تومنی برداشتم. یه جوراب سیاه ازشون خریدم. پدرش یه پنج هزار تومنی به پسرش داد و گفت : برو از اون کیک یزدیا بخر. پسرِ رفت و با کیک یزدی برگشت. یه گاز زد. صورتش از سرما قرمز شده بود. لبخندی که می‌زد ، خیلی خوشحالم کرد ؛ انگار که دنیا رو بهم داده باشن.

پ.ن : عرفان خیلی هم دیرتر اومد. :/
Designed By Erfan Powered by Bayan