خاکستری‌های من!

یه زندگیِ دوبارست ، اون شعری که ازت باقیه...

از پدرم خجالت می‌کشم...

پدرم را دوست دارم ؛ هر روز با این که سختی‌های روزگار در صورت مهربان و آفتاب‌زده‌‌ش پدیدار می‌شود ، به خورشید لبخند می‌زند و با شور و شوق راهی کوچه می‌شود تا پسر اُزگلش و زن دلسوز او ، نان تازه بخورند. هر روز با هزاران هزار مشکلات و دغدغه‌هایی که دارد ، هنوز هم با عشق گل‌های باغچه و درخت‌های هم‌سنّ و سالش آب می‌دهد و حیاط را تمیز می‌کند.

با این که خودش لباس نو ندارد و لباس‌های کهنه‌ی چند سال پیش را می‌پوشد ، هنوز هم برای جاری شدن لبخند در لب‌های خانواده‌اش با قیمت کنار می‌آید و می‌گوید : به نظر من این لباس خیلی بهت میاد ؛ بزار بخرم واست!

پدرم بر خلاف مادرم ، خیلی سکوت می‌کند و همه‌چیز را در خودش می‌ریزد. آن قدر که می‌شود از چشمانش تمام دلتنگی‌ها و دردهایش را بخوانی. دست‌هایش سیاه و ترک‌خورده است. هنگامی چروک‌های دست‌هایش را می‌بینم ، دلم از دنیا پر می‌شود. دلم می‌خواهد آن لحضه‌ها روی زمین نباشم و مأیوس زحمتات او نباشم ؛ خجالت می‌کشم از او. او که همه‌ی دار و ندارش در این دنیا ، یک پسر بی‌مسئولیّت علاف است و یک زن دلسوز و یک دختر.

پدرم خیلی ساده و مهربان و دوست داشتی است ؛ نمی‌دانم امّا خجالت می‌کشم دیگر به صورتش نگاه کنم ؛ هر وقت نگاهش می‌کنم یاد سادگی‌های او ، یاد دروغ‌هایم به او ، و یاد از خانه قهر کردن‌هایم نمی‌گذارد بیشتر محو لبخند زیبای او شوم. هر موقع به لباس‌های رنگی خودم نگاه می‌کنم ، به شلوار و کمربند کهنه‌ش فکر می‌کنم که یک سال کامل است که تنش می‌کند. آری من از پدر خجالت می‌کشم...

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آرشیو مطالب
موضوعات
Designed By Erfan Powered by Bayan